تبليغاتX
هوالصبور






















هوالصبور

سبحانک یا سبحان.....

اللهُمَّ اِني اَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ اَلَّذي اِذا دُعيتَ بِهِ عَلى مَغالِقِ أبْوابِ السَماءِ لِلْفَتْحِ بِالرَّحْمَةِ انْفَتَحَتْ             وَاِذا دُعيتَ بِهِ عَلى مَضَايقِ أبْوابِ الاَرضِ لِلِفَرَجِ انْفَرَجَتْ                                                                    وَ إِذَا دُعِيتَ بِهِ عَلَى الْعُسْرِ لِلْيُسْرِ تَيَسَّرَتْ                                                                                    وَ إِذَا دُعِيتَ بِهِ عَلَى كَشْفِ الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ انْكَشَفَتْ                                                                  خدايا!از تو خواستارم به نامت كه چون بر درهاى بسته‏ آسمان با آن نام خوانده شوى كه به رحمت    گشوده شوند باز مى‏شوند                                                                                                        و چون با آن بر درهاى‏ ناگشوده زمين خوانده شوى براى فرج گشوده شود،                                        و جون با آن براى آسان شدن سختى خوانده شوى  آسان  گردند                                                                                                                                   و چون با آن براى رفع سختى و زيان خوانده‏ شوى برطرف گردد

(دعای سمات)

خدایا وضعیتمو می بینی

پس چرا من هر چی دعا میکنم وا نمیشه

نکنه اشتباه گرفتی؟

اون قفل که اون شب واسه من و زهرا وا کردی رو نمی گم

اون قفل در بود

قفل دلمو واکن

قفل زندگیمو

قفل دنیامو

اصلا.....اصلا قفل آسمونو وا کن بیام اون بالا

این پایین هواش خیلی گرفته ست

گور بابای دنیا و ......

خدایا کم آوردم

اللهم انی اسئلک.....

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 19:12 توسط ریحانه| |

چند سالیه که یه قطره هم نیومده

یه قطره اشک

چندساله که بدجور تو چشام خشکسالیه

یعنی میادا

به موقعش نمیاد

یعنی میادا

۱۰ شب محرم نمیاد

دریغ از یه قطره

یه نصفه قطره

تازه فهمیدم آمار گناهام خیلی رفته بالا

به خودم میگم

تا وقتی که نری و گناهاتو جبران نکنی هیچ اشکی نمیاد

حالا هی بشین عدس بخور....

پی نوشت: عدس قلب را رقیق میکند و باعث آسان اشک ریختن میشود

....................................................

شبي ساکت و دلگير, خودم بودم و قلبي که ز غم بسته به زنجير, به نزديک اذان بود, که پيچيد در آفاق همه نغمه ي تکبير, نوشتند که هنگام اذان دست به دامان خدا باش, و مشغول دعا باش, که باز است به درگاه الهي در رحمت, و آن لحظه بود لحظه ي شيرين اجابت, شدم غرق عبادت, دو چشمم همه از اشک شد و روي لبانم همه سوگند, که يا رب تو رهايم کن از اين بند, و گفتم به خدا بين دعايم: «که دلتنگ اذان حرم کرببلايم»

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 16:53 توسط ریحانه| |

یا صبور یا صبور یا صبور .........

اه خسته شدم اینقدر که گناه کردم و ندید گرفتی

یه کاری بکن بابا مثلا خدایی

چقدر صبر آخه؟

صبر یک فریب بزرگ است سالهاست که با غوره ها

کلنجار میرود ..........حلوا نمی شوند

گناه که نمیکنم کلی بلا میاری سرم اما گناه که میکنم انگار نه انگار

خدایییش جاش نیست بپرسم با خودت چند چندی؟

برعکسیا!!!

این کارا رو میکنی که آدم تا دلش میخواد میره گناه میکنه بعد میگه هو مهربون !

میبینی؟ دیگه مثل قدیما به مرگ فکر نمیکنم

دیگه با یاد مرگ شبا نمی خوابم

دیگه شبا به مرگ فکر نمی کنم تا از ترس خوابم نبره

بسکه بیخیال من شدی

انگار نه انگار منم یکی از بنده هاتم

تازه تا آدم پاشو یه ذره کج بذاره میندازیش تو آتیش

بچه می ترسونی؟

خیلی وقته  تو رو خداجون صدا نکردم

شاید یه سالی بشه

کجایی؟

میشنوی

یا داری با از ما بهترون میگردی؟ امثال کاشانی و خانم میر ترابی؟

واقعا صبوری؟

آخه چرا گناهامو مثل دعاهام ندید میگیری؟

آهان داری پرونده سازی میکنی.

خیله خب پس این بار لااقل اگه گناه کردم یه کاری کن وسط خیابون بخورم زمین ضایع شم

اینجوری میفهمم که آره ما هم خدایی داریم.

صبور بودن اینقدام خوب نیستا ! مثلا اینقدر دعامو نشنوی تا بمیرم

نکنه بعدش مثل بابای من می خوای بگی آاااااااخ یادم رفت....

 

با تمام جهان به ستیز افتاده ام

خسته ام خدا

می شود بنشینم؟

 

دلم برات تنگ شده یادت بخیر

دلم واسه خودم هم تنگ شده یادم بخیر

 

خیلی باحالی تو تنها کسی هستی که اگه ازت بپرسیم دو دو تا؟ میگی هر چی توبخوای.

ناراحت که نمیشی بهت میگم تو؟

آخه بعضی از این بنده هات وقتی میبینن بهت میگم  تو بشون بر می خوره

خواهشا به این بعضیا حالی کن تو خدایی نه اونا

إ.......

چی بت بگم

هرکار می خوای بکن

چیکار کنم  خدایی  دیگه.......

بذار بعد چند وقت یه تشکر خشک و خالی بکنم

مرسی که بارون دادی

 

پی نوشت: خدایا از اینکه منو در حد ایوب به حساب میاری ممنون. ولی میشه بی خیال شی؟

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 20:44 توسط ریحانه| |

چند سال  پیش توی مسجد ما یه طرحی بود که به بچه هایی که میان مسجد جایزه بدن من و دوستم هم مسئول نوشتن اسم بچه ها بودیم بعد چند وقت پنجاه  شصت تا بچه می اومدن مسجد و دیگه خودتون تصور کنید که کنترل اونا چقد سخت بود اصلا با نماز جماعت جور نبودن. وقتی آقا می رفت رکوع یکی سجده بود یکی نشسته بود یکی نمازشو تموم کرده بود من و زهرا  هم  تصمیم گرفتیم براشون کلاس بذاریم توی کلاس بهشون گفتیم که یه نامه به خدا بنویسید چند روز پیش نامه هاشون رو لای وسایلم پیدا کردم که یکیش رو براتون گذاشتم به نظر من خیلی قشنگه.....

«من وقتی نام خدا را می شنوم احساس افتخار می کنم و با خود می گویم خدایا شکر که اینجا ایران است و همه مسلمانند.خدا می خواهم با تو خودمونی باشم من دوست ندارم از کلمه های شما ایشان آنها استفاده کنم خدا من تو رو خیلی دوست دارم همه مردم تو رو دوست دارند به اندازه ی اونکه نمی تونم تسورش رو بکنم خدایا تو نه جسمی و نه روحی خدایا من تو رو دوست دارم اما چرا سیب زمینی رو آفریدی چون هر روز مادرم سیب زمینی درست می کنه و جوراب من هم مانند مزرعه سیب زمینی یک کشاورز یواشکی توی جوراب من سیب زمینی کاشته است.»

اگه می  بینید آخراش قاطی شده تقصیر من نیست خود متن نامه اینجوری بود. حالا اون دختری که این نامه رو نوشته بزرگ شده و اون روزای قشنگ و پاک رو یادش نمی آد. براش دعا کنید.

لطفا نظراتتون رو در مورد این نامه بنویسید

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 14:58 توسط ریحانه| |

سلام کسی از شما کتاب روی ماه خداوند را ببوس رو خونده؟ من خودم بعضی از قسمتای این کتابو بیشتر از بیست سی بار خوندم و بازم مشتاقم که بخونم مثل این قسمتی که براتون نوشتم. بخونید و هر کس که این کتابو خونده نظرش رو در موردش بگه اون هایی هم که نخوندن بشون توصیه میکنم بخونند.

« خودت گفتی که یه شب خواب دیدی تو و مونس رفتید توی دشت و اون جا صدای خدا رو شنیدید که گفته بود دارید دنبال چی می گردید؟  و تو گفته بودی دنبال تو. داریم دنبال تو می گردیم.  بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی خواد این همه راه بیایید توی دشت و بیابان . گفته بودی من توی سفره خالی شما هستم . توی چروک های صورت عزیز. توی سرفه های مادربزرگ. توی شیارهای پیشونی پدربزرگ. تو ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه. توی پینه های دست آدم های بدبخت و فقیر . توی آرزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارن کسی با اسب سفید بال دار بیاد و اون ها رو از نکبت فقری که توش گیر کردن نجات بده. توی عینک ته استکانی چشمان پدران ناامیدی که با جیب خالی بچه ی مریض شون رو از این دکتر به اون دکتر می برن. توی دل دوتا پسر بچه ی دبستانی که سر یک مداد پاک کن توی خیابون با هم دعواشون می گیره. توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن و بچه اش خجالت میکشه. توی دل زن اون تعمیر کاری که دوست داره شب ها که شوهرش از کار بر می گرده خونه دست هاش از کار و روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهره پولی آورده و به همین خاطر اول به دست های شوهرش نگاه میکنه ببینه سیاهند یا نه؟ توی دل اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباشن ساکت میره یه گوشه ی اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش نمی ذاره که هی به بچه ها میگه: خدا بزرگه . خدا بزرگه...........»

راستی راستی خدا بزرگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که نمی دونم .........

 راستی خدا چقدر بزرگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

« توی تنهایی آدما . توی استیصال آدما. توی استیصال. توی استیصال. توی خدایا چه کنم ها؟ توی توبه. توی توبه های مکرری که دائم شکسته میشن.توی پشیمونی از گناه. توی بازگشت به من. توی غلط کردم ها. توی دیگه تکرار نمی شه. توی قول می دم دیگه بچه خوبی باشم. توی علی که خودش بهشت متحرکه. و باز هم توی علی. توی نماز علی. توی قرآن علی توی اشک های علی. توی دل شلوغ تو. توی همه دانسته های بی در و پیکر تو. توی تقلای تو . توی شک تو. .........»

راستی خدا چقدر بزرگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 17:40 توسط ریحانه| |

از بهشت‌ كه‌ بيرون‌ آمد، دارايي‌اش‌ فقط‌ يك‌ سيب‌ بود. سيبي‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چيده‌ بود.و مكافات‌ اين‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري. زمين‌ جاي‌ تو نيست. زمين‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام... زمين‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنين‌ مي‌خواهد، پس‌ زمين‌ از بهشت‌ بهتر است.خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌اي‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ مي‌رساند، از زمين‌ مي‌گذرد، از زميني‌ آكنده‌ از شر و خير، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق‌ و صواب‌ پيروز شد، تو بازخواهي‌ گشت. وگرنه...
و فرشته‌ها هم‌ گريستند.  اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمي‌توانست‌ برود. انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. مي‌ترسيد و مردد بود.و آن‌ وقت‌ خدا چيزي‌ به‌ انسان‌ داد. چيزي‌ كه‌ هستي‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غطبه‌ واداشت. انسان‌ دست‌هايش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختيار» داد.خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن. زيرا كه‌ تو براي‌ انتخاب‌ كردن‌ آفريده‌ شدي. برو و بهترين‌ را برگزين‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزيدن‌ توست.عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پيامبر نيز با تو خواهد آمد تا تو بهترين‌ را برگزینی.

                                              و آنگاه‌ انسان‌ زمين‌ را انتخاب‌ كرد

 رنج‌ و نبرد و صبوري‌ را

و اين‌ آغاز انسان‌ بود.

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 17:59 توسط ریحانه| |